تبلیغات
پرتقال - اینجا __ است

:درباره وبلاگ



:آرشیو


:آخرین پستها


:دوستان


:پیوندهای روزانه


:آمار وبلاگ



اینجا __ است

:نویسنده
7 مرداد 89-01:23

دیشب ولـ.ادت بود گویـا.. خونمون سر چهارراست..اون سمتش دیروز یه بانك افتتاح شد و از ساعت 3 ظهر همینجور شِر گذاشت جالب اینكه این چیز!!هایی كه می ذاشت خُب؟ هیچ رابطه ای با شادی و خوچحالی نداشت..اصن معلوم نبود چی بود ..انــــــــقد هم صداش بلند بود كه از پنجره های دوجداره هم شنیده می شد.. حالا این از این ساعت 5 6 شروع كردن به شربت دادن..خب اینجاش دیگه گفتنی نیس چه وضعی بود اما بدتر از اون چیزی كه خیلی خیــــــلی ناراحت َم كرد چند ساعت بعدش بود.. ساعتِ 2 3 شب با اون وضع رانندگی كه بعضی ها می كنن اون موقع..رفتگرِ این خیابون كه هرشب تنهایی و بدون لباس رنگیِ مخصوص می یومد تمیز می كرد خیابون رو..دیشب پسر 10 12 ساله ش رو آورده بود.. كه چی؟ كه كمكش بده.. كه خوردن و ریختنِ مردمِ شهرش رو كه مثـــــــــــلن جشن!! گرفتن تمیز كنه.. كه ساعت سه شب دونه دونه لیوان های شربت رو از توی جوب جمع كنه و شیرینی های له شده رو از روی زمین.. كه چند بار نزدیك بود یه ماشین با سرعت 120 تا بزنه بهش..

*خدایا؟ من كجا دارم زندگی می كنم؟


**چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است..
و چرا آدم ها در یادِ من زندگی می كنند..
و من در یادِ هیچ كس نیستم؟!
ع.م



تاریخ آخرین ویرایش:7 مرداد 89 02:15