تبلیغات
پرتقال - بالكنِ من

:درباره وبلاگ



:آرشیو


:آخرین پستها


:دوستان


:پیوندهای روزانه


:آمار وبلاگ



بالكنِ من

:نویسنده
23 مرداد 89-01:47

خونمون سر چهارراست..یه ساختمون رو به خیابون.. طبقه ی اول..
توی این دو سال و نیم تقریبن..هر چهار فصل هر شب توی هر ساعتی..حتا تا خودی صبح بودن توی بالكن اتاقم رو تجربه كردم..هوای تازه..سرد و گرم و شرجی..
به درخت های باغچه به ساختمون های اطراف نگاه می كردم.. به ماشین هایی كه از 2 3 شب تعدادشون كمتر می شد تا 4 5 صبح كه دیگه كم كم خیابون شلوغ می شد.. با آدم ها..به دوتا مغازه ی اون طرف خیابون كه حالا شدند 4 5 تا.. به خیلی چیزها..
توی شادی و ناراحتی همیشه این بالكن همراهم بود..زمستون همیشه قبل از خاب در رو باز می كردم و هوای سرد می كشیدم بالا..
حالا داریم میریم..به یه جای خلوت تر..خیلی خلوت تر..اما فكر می كنم آشناتر..  دلم برای اینجا تنگ میشه..برای خیابون برای ماشین هاش برای تصادف هاش كه حداقل روزی 2 3 تا بود..برای...
برای بالكنِ خودم..برای هوایی كه تنفس كردم..برای شب هایی كه آسمون مهتابی بود..
دلم می خاست زمستون اینجا بودم..
نمی دونم كی قراره بعد از من در بالكن رو باز كنه هر شب..نمی دونم اصن این كار رو می كنه؟ اصن فرق زمستون و پاییز و تابستون این بالكن رو می دونه؟
اصن می تونه از این دریچه به دنیا نگاه كنه؟
می تونه خوچحالیِ بالكن رو موقع بارون اومدن و رعد و برق زدن حس كنه و فرت فرت ازش عكس بگیره؟
می تونه..
دلم نمی خاد دست هیشكی بسپرمش..من حسودم..






تاریخ آخرین ویرایش:23 مرداد 89 02:07