تبلیغات
پرتقال - امید

:درباره وبلاگ



:آرشیو


:آخرین پستها


:دوستان


:پیوندهای روزانه


:آمار وبلاگ



امید

:نویسنده
3 بهمن 88-00:01

 

دلم یه جورایی گرفته که می دونم چیه و نمی تونم کاریش کنم.. یه جورایی که فک می کنم خودم از روی حماقت و با همین دست های خودم این راه رو برای خودم باز کردم.. راهی که می دونستم تهش چیه و باز رفتم توش.. نمی دونم به چه اُمیدی.. می دونستم.. باور کن می دونستم.. تا آخرش رو می دونستم..اما امید داشتم.. نمی دونم به چی..اما داشتم و همین سرپا نگهم می داشت..هدف نداشتم امّا اُمید داشتم.. به دُرُس شدنِ همه چیز.. به استثنا بودن.. به متفاوت بودنِ یه بار برای همیشه.. اما نشد.. این هم تقصیر خودم بود.. هم بود و هم نبود..

من خیلی کم توقع ام.. اما..

*جلوی اشکی که ناخودآگاه می یاد و بعد از چند دیقه تازه می فهمی برای چی بوده رو نمی شه گرفت..

**این روزها خیلی دیر می گذرن.. مث یه آدامسی که هرچی می کشیش بیشتر کِش می یاد.. دنیا کوچیک شده..

بدیش اینه که کاری از دستت بر نمی یاد.. آخه زمان تا کی می تونه همه چی رو حل کنه؟ هوم؟

***خسته م..بیشتر از حدِ مجازش برای یه دُخترِ 20 ساله..

 



تاریخ آخرین ویرایش:3 بهمن 88 00:01