تبلیغات
پرتقال - انتظار..

:درباره وبلاگ



:آرشیو


:آخرین پستها


:دوستان


:پیوندهای روزانه


:آمار وبلاگ



انتظار..

:نویسنده
12 مهر 88-13:55

گاهی حس می کنم اصن به خاطر چی زندگی می کنم..حس می کنم هدفم رو از دست می دم..ازش دور می شم..

می دونی؟ من به این اعتقاد دارم که انسان با امید زنده ست.. حتا امید به چیزهای کوچیک..مثلن پاداش دادن به خودت با خرید یه چیز کوچیک" غیرمنتظره بعد از یه کاری که به نظرت سخت می یاد..این همیشه خیلی بهم انرژی می داد.. اما الان همون دلخوشی رو هم ندارم..

گاهی اینقد تو یکنواختی فرو می رم که اصن فراموش می کنم کی هستم و دنبال چی؟.. اونوقته که می یام به خودم امید می دم.. مهربون می شم..

اصن دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم و ناراحت ببینم..اما این خصوصیت خیلی بدم همیشه باعث ناراحتی خودم شده..همیشه.. .

 

فکر کن در عرض چند ساعت چقدر همه چیز می تونه به هم بریزه.. و بدتر اینکه تو بی خبر از همه جا باشی..

توی شروع روزهای تازه ای از زندگیت وقتی که 20 سال و چند ساعته شدی..تصمیم بگیری که کمتر غصه بخوری..کمتر دلتنگ و ناراحت بشی.. از صبح تولدت خوب شروع کنی..عالی..ظهر و عصرش هم همینطور.. عصر از تنهایی حوصله ت سر بره و وقتی با کیک و بادکنک می یان خونه بخوای بهشون بگی "نه..بذارید برای فردا"..اما با حرف یه نفر که گفت "اگه اینجوری ناراحت باشی..اونها با کی خوشحالی کنن؟ به کی کادو بدن؟ ..." پشیمون بشی و بری پیششون(مامان و بابا) و باز خوش باشی..

اونوقت شب بعدش یه تکست داری که"ببخشید کادو نگرفتم.." و من هم می گم اصن توقعی ندارم و از چیز دیگه ای ناراحت بودم که اون هم الان مهم نیست.. و بعدش بپرسن چی کادو گرفتی و من هم بگم.. و اصن حتا فکرش رو هم نکنم که چیز مهمی بوده باشه..تا صبح..یه دفه با یه شووک روبرو بشم و نفهمم واقعن چی شده و در جواب حرفها هممش بگم واقعن نمی دونم..نمی دونم..من مقصر بودم..و ایــــنقد ناراحت بشم و همه رو بریزم تو خودم که..نفهمم روزم چه جوری گذشت و نتونم به هیچکس حرفهام رو بزنم و سبک شم..

و بدتر از همه اینکه اولش همه به فکر خودشون هستن فقط..اما من به فکر همه..به این فکر که کسی از چشم دیگری نیفته..که حرمت های بینشون شکسته نشه..

و بدترش اینکه مسایل قبلی که ازشون خیلی زیادتر از این ناراحت بودم هم می یان روش.. و بعد از 24 ساعت از یه فرد خنثی می شم مقصر و باید نسبت به هدیه ای که قبول کردم و از نظر خودم و خونواده م مشکلی نداشته جواب بدم.. و معلوم نیست بقیه راجع بهم چه فکری می کنن..

و من باید به این فکر کنم که توی تصمیم شروع روزهای بدون غصه م..حالا یه غصه ی بزرگ..

 

 

*اگه می دونین یه راه بهم پیشنهاد بدین که به ارامش برسم..

**اخه ناراحت کردن دیگران چه ارزشی داره .. تا کی..تا کجا..

***خیلی خسته و غمگین م..زیاد.. و نمی تونم حرفم رو به کسی بگم جز پرتقال..که این هم دیگه خوب به حرفهام گوش نمی کنه..

کاش یکی بود وقتی تنها می شدم بین این همه..بین این همه ادمی که یه ذره هم دوستت ندارن  -توقعی هم نیست-..وقتی غصه می خوردم..کنارم بود..کمکم می کرد..

****دوستم خیلی حساس شده..نمی ذاره به چیزی دست بزنم..می گه انفولانزای خوکی می گیری میمیری..حالا من م می ترسم دیگه به چیزی دس بزنم..

*****چند وقته خیلی سردم می شه..بعد از هر کلاس باید 2 3 دیقه بیام تو افتاب وایسم یخم باز بشه..

(اگه نظری برای این پست هست..خصوصی باشه.. ممنون)  

 

۸ ساعت بعد نوشت : دلم خیلی گرفته ( من می گم خیلی..شما بخونین بی نهایت )..



تاریخ آخرین ویرایش:4 بهمن 88 00:10