تبلیغات
پرتقال - نقش

:درباره وبلاگ



:آرشیو


:آخرین پستها


:دوستان


:پیوندهای روزانه


:آمار وبلاگ



نقش

:نویسنده
21 دی 88-16:45

 

دیگه نمی گم حالم خوب نیس.. خودم می دونم الان چه جوریم.. برای بقیه هم چه فرقی می کنه.. بقیه ای که حتا نمی شناسنم.. بقیه ای که اون گوشه نوشتم انتقادشون رو تو مسایل شخصیم نمی پذیرم.. از خودخواهی نیست.. شاید هم خودخواه م که این جوری همیشه اذیت می شم.. یکی بیاد به من بگه من چقد ظرفیت دارم؟.. نه می خوام بدونم.. من هم آدم م.. تو یه مسأله هی صبر می کنم - خودش درست می شه..می شه..می شه..-  اِنقد می گم و اخرش می بینم دُرُس نشد هیچ..که یه جورِ بدتری بر می گرده به خودم..

اون هم چه جوری و چه موقعی!..نگم بهتره..

یه وقعی خیلی اذیت می شی.. بعد یه مدت همه چی آروم می شه و تو خوچحـــال که خب دیگه شاد باش و از زندگیت لذت ببر.. بعدش خیلی اتفاقی که نه دوباره همه چی آشفته می شه..

راستش رو بگم؟ اوّل نگران امتحان هام هستم..بعد نگرانِ یه چیزی ..بعد نگرانِ یه چیزِ دیگه..بعد نگران خودم.. خودم که بیشتر از همه و همه چی دارم اذیت می شم..

برای اینکه اطرافیانم رو ناراحت نکنم ادای آدم های سرخوش رو در می یارم.. از اون ادم هایی که تو زندگی شون هیچ دغدغه ای ندارن.. می دونم که توی این سن و با این امکانات و.. نباید هم داشته باشم..ولی دارم..نمی دونم از کجا شروع شد..ولی هست..  نمی دونم اگه باز هم برگردم به عقب می ذارم این جوری بشه کلن یا نه.. ولی می دونم الان هست و توانایی من برای حلش صفره..

کلن خیلی چیزها هست که من نمی دونم..دیگه نمی خام هم بدونم.. دیگه نمی خام سعی کنم مث یه ادم سی و چند ساله ی باتجربه با مشکلات برخورد کنم.. تو دورانِ بچگی و نوجوونیم به اندازه ی کافی بزرگ شدم.. وقتی همه ی هم سن و سال هام داشتن خودشون رو واسه چیزهای کوچیک لوس می کردن که یکی نازشون رو بخره..من داشتم بزرگ می شدم.. داشتم می فهمیدم دنیای اطرافم چه شکلیه.. که آدم هاش چه جوری هستن..

الآن دیگه خسته م.. از اینکه کسی توقغ داشته باشه منطقی رفتار کنم تو همه چی خسته م.. از خانوم بودن خسته م.. از متفاوت بودن خسته م..

خسته م به خدا..

دلم یه خوابِ درست و حسابی می خواد..که وقتی بیدار می شم ببینم همه چیز دقیقن همون جوری ه که من می خوام..

 



تاریخ آخرین ویرایش:- -