تبلیغات
پرتقال - دلخوشی..

:درباره وبلاگ



:آرشیو


:آخرین پستها


:دوستان


:پیوندهای روزانه


:آمار وبلاگ



دلخوشی..

:نویسنده
26 دی 88-16:37

 

امروز هیدرولیک رو دادم.. دیروز از صبح خیلی خوندم.. خیلی که نه اما برای من که کم می خونم زیاد.. تا شب خوندم و سؤال حل کردم تا حدودن 1 بود که تازه پتو رو کشیدم بخوابم  که دیدم مسیج دارم..خوندمش.. یه جوری بود که نمی شد جواب نداد..  خیلی معمولی و آروم جواب ش رو دادم.. اون هم همینطور.. اما بالاخره مث همیشه یه چیزهایی گفت که.. .  

تا دو و نیم بیدار بودم.. بدونِ اینکه بخوام فکر می کردم.. به همه چی.. به اینکه من کجام..؟

به اینکه چقد دنیا وارونه ست..

 

 

 

*چقدر بده تو دنیایی زندگی کنی که گفتنِ حقیقت برات سخت باشه.. که همه چی وحشتناک باشه.. که توش پشیمونی وجود داشته باشه..

** دلخوشی ندارم.. برای ادامه دادنِ راه..

*** "خیلی غریبی واسه من.. از چه شبی جدا شدی.."

 ****ساعت ها را بگذارید بخوابند بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست (دکتر عـ.شریعتی)

 



تاریخ آخرین ویرایش:26 دی 88 23:03