تبلیغات
پرتقال - و این نیز بگذرد

:درباره وبلاگ



:آرشیو


:آخرین پستها


:دوستان


:پیوندهای روزانه


:آمار وبلاگ



و این نیز بگذرد

:نویسنده
17 اسفند 88-21:18

دارم عادت می کنم.. عادت کرده بودم به گفتنِ حرف هام و بی اعتناییِ دیگران.. نگفتم نگفتم نگفتم.. دارم عادت می کنم به نگفتنِ حرف هایی که برای کسی جز خودم مفهوم و ارزشی نداشت.. دارم عادت می کنم به نگفتن.. تلخه اما عادت می کنی..

*همین الان دلم گرفت این بار از دستِ دوستام.. که نمی دونم میشه دیگه اسمشون رو دوست گذاشت...یا واژه ی دوست براشون خیلی زیادیه.. کسایی که فقط توی خوشحالی هات باهاتن.. که فقط منفعتِ خودشون رو در نظر می گیرن.. کسایی که من تا همین الان راجع بهشون اشتباه فکر می کردم.. بهتر بگم.. فهمیده بودم هدف و رفتارشون رو اما نمی خاستم قبول کنم.. قبول کردنش برام سخت بود.. دوستی که 9 سال فکر می کردی دوستته...

**زود فراموش می کنم ناراحتی هایی رو که برام بوجود می یارن..حتا علتش و هدفش و خیلی چیزهایِ دیگه رو.. اما..چشم من با دلم رابطه ی مستقیم داره.. کسی که از چشمم اُفتاد دیگه جایی توی دلم نداره..

(!) وقتِ این چیزها رو ندارم..نباید بذارم این ها ناراحتم کنه.. باید بذارمشون کنار.. باید خودم باشم.. خودم وخودم و خودم.. وقتِ زیادی ندارم..



تاریخ آخرین ویرایش:17 اسفند 88 22:00