تبلیغات
پرتقال - شاید

:درباره وبلاگ



:آرشیو


:آخرین پستها


:دوستان


:پیوندهای روزانه


:آمار وبلاگ



شاید

:نویسنده
2 فروردین 89-23:38

پرتقال داره یه ساله میشه.. شاید اسمش عوض شد شاید هم آدرسش.. می خوام باز هم برم.. اما نمی دونم کجا.. فردا اِی دی اس ال قطع میشه و من این رو به فالِ نیک می گیرم.. دیگه شارژ نمی کنم.. می دونی؟ هیچ وقت دفتر خاطرات نداشتم..یَنی هیچ وقت نتونستم دفترِ خاطرات نگه دارم..از این سوسول بازی ها بدم می یومد..الان هم.. همیشه می نوشتم و همــیشه پشتِ دفترها و لایِ جزوه هام.. بعد از یه مدت اون هایی رو که دوس داشتم می کندم از تهِ هر دفتر و به هم می چسبوندمشون.. اون هایی رو هم که آزارم می دادن باز هم نمی ریختم دور با این که دیگه نمی خوندمشون..فقط یه کاری می کردم گم بشن..یه جوری که بعد افسوسش رو نخورم.. الآن هم..

همیشه هم فقط ناراحتی هام رو می نوشتم..یه ساله که اومدم اینجا..توی این دنیا.. گرچه نوشته هام مالِ خودِ خودم هستن..اما دیگه فقط خودم نمی خونمشون.. خیلی از مخاطب هام رو می شناسم..خیلی ها رو هم نه.. درسته..اینجا و با اینکه خیلی از مسائل رو یه کوچولو بهشون اشاره می کنم..اما هیچ وقت نمی تونم واضح بگم و خودم رو خالی کنم.. راستش من نمی نویسم که بعدن ها بیام بخونم و چیزی یادم بمونه و چیزی رو یادگار بذارم..گرچه اینها همینجوری می مونند..من می نویسم تا ذهنم آزاد بشه.. تا از فشاری که رومه رها بشم.. خنده داره..وقتی ته دفترم می نویسم هیچی رو سانسور نمی کنم هیچـــی حتا از خودم خجالت نمی کشم..اما اینجا وقتی می نویسم صدهزار بار از روش می خونم که هیچکی ناراحت نشه یا راجع بهم کسی فکری نکنه و ... مث همین عادتم توی رفتارم که همیشه به خاطرش عذاب کشیدم-که تمام حواسم به مخاطبم حالا هر کی باشه میره که ناراحت نشه-.. برای همین توی این یه سال در کنار وبلاگ نوشتنم اونجور نوشتن رو هم کنار نذاشتم گرچه کمرنگ تر شده.. می دونی؟ گاهی فکر می کنم اینجا خودم نیستم.. گاهی دلم برای خودم تنگ میشه.. اینجا حتا اسمِ خودم رو ندارم.. 

امشب دو صفحه نوشتم که اصن قابل گذاشتنِ اینجا نبودن..امشب خیلی ناراحت بودم.. امشب حتا یه دفتر که مَحرم حرفهام باشه پیدا نکردم..فقط یه دلِ 13.1 اینچی بود که بهم گوش داد.توی یه اتاق 9متری و یه روتختیِ شکلاتی.. .

می دونی؟ دلیلِ ساختن وبلاگم الان که فکر می کنم برام مسخره بود.. گاهی یه ماه یه ماه آپ نمی کردم..برام اهمیت نداشت .. اما حالا که بهتر فکر می کنم ادامه ش بی فایده تره.. وقتم رو نمی گیره و کارِ مهم تری ندارم که نوشتن اینجا باعث بشه عقب بمونم.. اما دیگه دلم اینجا نیست.. می دونم هر جا هم بره باز تنگ میشه اما.. ادامه دادن برام سخت شده..

فقط یه چیزی.. باید بدونی که شوخی های دل.خوش.کُنَکَم و یه لبخند گُنده رو لبم اصن نشون دهنده ی این نیس که همه چی آرومه و تو خیالت راحت باید باشه خُب؟

*برم دنبال هندزفری م بگردم..یه چیزی توی گلوم گیر کرده.. تو می دونی؟



تاریخ آخرین ویرایش:- -